بی تو ای شوق غزل آلوده شبهای من.......زرشششک

بی نگاه عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهي شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي که در چشمان تو گم ميشوم
کاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهي شبهاي تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهاي بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا که دريايي نداشت










